X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
پنج‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1387
خداحافظ برای همیشه

 

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها
بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا
خداحافظ خداحافظ
همین حالا
خداحافظ

این وبلاگ برای همیشه تعطیل شد...

پنج‌شنبه 9 آبان‌ماه سال 1387
چقدر بیکاره دلم!

 

 

نخواستم با غم بسازی 

نخواستم هیچی نگی  

نخواستم درد دلت رو

دیگه با هیشکی نگی

آخه عشق اجباری نیست

تو زندون من نمون

حالا که فکر رفتنی

دیگه از موندن نخون!

تا دیدم می خوای بری

دلم راتو سد نکرد

بروفردا مال تو

دیگه اینجا برنگرد!

بدون من، بعد من

دلتو هر جا جا نذار

غم با من بودنو

تو من بعد یادت نیار

اگه شونت تکیه گاه

پس چرا من تنها شدم

چرا هر لحظم، همیشه

منم تنها با خودم

یه تصویر از عکس چشمات

روی دیوار دلم

چقدر قصه م خنده دار!

چقدر بیکاره دلم!

تا دیدم می خوای بری

دلم راتو سد نکرد

برو فردا مال تو

دیگه اینجا برنگرد

برو فردا مال تو

دیگه اینجا برنگرد!

پ. ن : و دوباره شکست تکه ای از شکسته های قلبم در آن گوشه پاییزی

 و گریه ام ،سکوتم  تنها بهانه ای بود تا حرف هایم در بستری از بغض بخوابند...

کاش گفته بودم، کاش گفته بودم تو روزی بتی بودی که قلبم ستایشت میکرد...

دریغ از گوشه چشمی که همان بت شکنم کرد...

دوباره از اونجا گذشتم، میدونی  کجارو میگم، همون جایی که غرورمو شکستم،

همونجایی که بهم گفتی.....

میدونی فرقش با قبل چی بود، اینکه وقتی من از اونجا می گذشتم سرمو بالا گرفته

بودم و با غرور از اونجا می گذشتم

نه اینکه ذره ای از علاقم کم شده باشه، نه ، چون بعد چهار سال فهمیدم که  

تو دیگه برا من تو نمی شی...

سه‌شنبه 2 مهر‌ماه سال 1387
شکسپیر

  

 

 

گذشت زمان برای آنان که در انتظارند بسیار کند 

برای آنان که می هراسند بسیار تند 

برای کسانی که زانوی غم به بغل می گیرند بسیار طولانی 

و برای کسانی که سرخوشندبسیار کوتاه است 

اما برای کسانی که عشق می ورزند 

آغاز و پایانی نیست و زمان تا ابدیت ادامه دارد . 

( ویلیام شکسپیر)

دوشنبه 11 شهریور‌ماه سال 1387
گل های چشم پشیمانی

 

 

مرغ مهتاب
می‌خواند.
ابری در اتاقم می‌گرید.
گل‌های چشم پشیمانی می‌شکفد.
در تابوت پنجره‌ام پیکر مشرق می‌لود.
مغرب جان می‌کند،
می‌میرد.
گیاه نارنجی خورشید
در مرداب اتاقم می‌روید کم کم

بیدارم
نپنداریدم در خواب
سایه شاخه‌ای بشکسته
آهسته خوابم کرد.
اکنون دارم می شنوم
آهنگ مرغ مهتاب
و گل‌های چشم پشیمانی را پرپر می‌کنم.  

دوشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1387
انتظار

 

له می شود پیاده رو

 زیر عصای پیرمرد

به نگاه آسمان دوخته شده اند پنجره ها

و دل توی دلش نیست ایستگاه

- یعنی می آید؟

می ایستد زیر پاهای اتوبوس خیابان

و پرت می شود ایستگاه سمت دست هایی که سوی آسمان

-  نیامد   ؟

- نه    ؟

و از آن روز قرار شد سیاه بپوشند تمام خیابان ها!

( ف. قدمی ،از کتاب  دروغی که می گویم از هوای تهران هم کثیف تر است. )

چهارشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1387
دلم

آن لحظه
که دست های جوانم
در روشنایی روز
گل باران ِ سلامُ تبریکات ِ دوستان ِ نیمه رفیقم

 می گذشت
دلم
سایه ای بود ایستاده در سرما
که شال کهنه اش را
گره می زد
 

(حسین پناهی)
یکشنبه 20 مرداد‌ماه سال 1387
خداحافظ همین حالا

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه
یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند
یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند
تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو
خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم
نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی
تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم
خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی
...طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها
بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا
خداحافظ خداحافظ
همین حالا
خداحافظ

(پ.ن.این شعرو یکی از دوست داشتنی ترین دوستان در قسمت نظرات وبلاگ نوشته بود .بینهایت تشکر)

پنج‌شنبه 10 مرداد‌ماه سال 1387
یه شعر قدیمی!

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
 که من به چه دلهره
از باغچه همسایه
 سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک
 وتو رفتی و هنوز
سال ها
یاد تو آرام آرام
 می دهد آزارم
 ومن اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت.

دوشنبه 31 تیر‌ماه سال 1387
شاید برا ی همیشه

جمعه 28 تیر‌ماه سال 1387
همیشه

 

همیشه (ترانه ای از BON JOVE)   

وقتی اون تورو در آغوش می گیره ،

 وقتی اون تو رو به سمت خودش می کشونه،

 وقتی اون حرفایی رو می زنه که تو نیاز به شنیدنش داری،

با خودم می گم

 ای کاش،

من جای اون بودم،

چون اون حرفا مال منه،

حرفایی که می خوام برای همیشه به تو بگم.

 

This romeo is bleeding
But you cant see his blood
Its nothing but some feelings
That this old dog kicked up

Its been raining since you left me
Now Im drowning in the flood
You see Ive always been a fighter
But without you I give up

Now I cant sing a love song
Like the way its meant to be
Well, I guess Im not that good anymore
But baby, thats just me

And I will love you, baby - always
And Ill be there forever and a day - always
Ill be there till the stars dont shine
Till the heavens burst and
The words dont rhyme
And I know when I die, youll be on my mind
And Ill love you - always

Now your pictures that you left behind
Are just memories of a different life
Some that made us laugh, some that made us cry
One that made you have to say goodbye
What Id give to run my fingers through your hair
To touch your lips, to hold you near
When you say your prayers try to understand
Ive made mistakes, Im just a man

When he holds you close, when he pulls you near
When he says the words youve been needing to hear
Ill wish I was him cause those words are mine
To say to you till the end of time

Yeah, I will love you baby - always
And Ill be there forever and a day - always

If you told me to cry for you
I could
If you told me to die for you
I would
Take a look at my face
Theres no price I wont pay
To say these words to you

Well, there aint no luck
In these loaded dice
But baby if you give me just one more try
We can pack up our old dreams
And our old lives
Well find a place where the sun still shines

And I will love you, baby - always
And Ill be there forever and a day - always
Ill be there till the stars dont shine
Till the heavens burst and
The words dont rhyme
And I know when I die, youll be on my mind
And Ill love you - always

 

چهارشنبه 26 تیر‌ماه سال 1387
نظرات

شنبه 22 تیر‌ماه سال 1387
ه . الف . سایه

 

در من کسی پیوسته می گرید
این من که از گهواره با من بود
 این من که با من
 تا گور همراه است
 دردی ست چون خنجر
 یا خنجری چون درد
 همزاد ِ خون در دل
ابری ست بارانی
 ابری که گویی گریه های قرن ها را در گلو دارد
 ابری که در من
یکریز می بارد
 شب های بارانی
 او با صدای گریه اش غمناک می خواند
 رودی ست بی آغاز و بی انجام
 با های های گریه اش در بی کران ِ دشت می راند
 پیری حکایت گوست
کز کودکی با خود مرا می برُد
در باغ های مردمی گریان
 اما چه باغی ؟ دوزخی کانجا
 هر دم گلی نشکفته می پژمرد
مرغی ست خونین بال
 کز زیر ِ پر چشمش
 اندوهناک ِ سنگباران هاست
 او در هوای مهربانی بال می آراست
- کی مهربانی باز خواهد گشت ؟
 - نه ، مهربانی
 آغاز خواهد گشت
از عهد ِ آدم
 تا من که هر دم
 غم بر سر ِ غم می گذارم
 آن غمگسار ِ غمگساران را به جان خواندیم
وز راه و بی راه
 عاشق وش از قرنی به قرنی سوی او راندیم
 وان آرزوانگیز ِ عیار
 هر روز صبری بیش می خواهد ز عاشق
 دیدار را جان پیش می خواهد ز عاشق
 وانگه که رویی می نماید
 یا چشم و ابرویی پری وار
 باز نمی دانند
 نقشش نمی خوانند
 دل می گریزانند ازو چون وحشتی افتاده در آیینه ی تار !
 هرگز نیامد بر زبانم حرف ِ نادلخواه
اما چه گفتم ؟ هر چه گفتم ، آه
پای سخن لنگ است و دست واژه کوتاه است
 از من به من فرسنگ ها راه است
 خاموشم اما
 دارم به آواز ِ غم خود می دهم گوش
وقتی کسی آواز می خواند
 خاموش باید بود
 غم داستانی تازه سر کرده ست
 اینجا سراپا گوش باید بود :
 - درد از نهاد ِ آدمیزاد است !
 آن پیر ِ شیرین کار ِ تلخ اندیش
 حق گفت ، آری آدمی در عالم ِ خاکی نمی آید به دست ، اما
 این بندی ِ آز و نیاز ِ خویش
هرگز تواند ساخت آیا عالمی دیگر ؟
 یا آدمی دیگر ؟ ...
- ای غم ! رها کن قصه ی خون بار !
چون دشنه در دل می نشیند این سخن اما
 من دیده ام بسیار مردانی که خود میزان ِ شأن ِ آدمی بودند
وز کبریای روح برمیزان ِ شأن ِ آدمی بسیار افزودند
 - آری چنین بودند
 آن زنده اندیشان که دست ِ مرگ را بر گردن ِ خود شاخ ِ گل کردند
 و مرگ را از پرتگاه ِ نیستی تا هستی ِ جاوید پُل کردند
 - ای غم ! تو با این کاروان ِ سوگواران تا کجا همراه می آیی ؟
 دیگر به یاد ِ کس نمی آید
 آغاز ِ این راه ِ هراس انگیز
 چونان که خواهد رفت از یاد ِ کسان افسانه ی ما نیز !
 - با ما و بی ما آن دلاویز ِ کهن زیباست
 در راه بودن سرنوشت ِ ماست
روز ِ همایون ِ رسیدن را
 پیوسته باید خواست
 - ای غم ! نمی دانم
 روز ِ رسیدن روزی ِ گام ِ که خواهد بود
 اما درین کابوس ِ خون آلود
 در پیچ و تاب ِ این شب ِ بن بست
 بنگر چه جان های گرامی رفته اند از دست !
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
 این من که در من
 پیوسته می گرید
 در من کسی آهسته می گرید.

 

چهارشنبه 12 تیر‌ماه سال 1387
شاملو

 

 

با مرده ای در درون خویش به ملال سخنی

 می گویم.


هوا خاموش ایستاده است


از آخرین کوچ پرندگان پر هیاهو سالها می گذرد


آب تلخ این تالاب اشک بی بهانه من نیست


به چه می گریی نمیدانم


زمستان ها همه در من است


به هر اندازه که بیگانه سر بر شانه ات بگذارد


باری آشناست غم


(شاملو)

 

جمعه 10 اسفند‌ماه سال 1386
دلتنگی

 

 

                         

جمعه 19 بهمن‌ماه سال 1386
تولدی دیگر

 

 

همه هستی من آیه تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه کشیدم آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم



زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو
همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر "


زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
ودر این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت


در اتاقی که به اندازهء یک تنهاییست
دل من
که به اندازهء یک عشقست
به بهانه های سادهء خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچهء خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازهء یک پنجره میخوانند



آه...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من ،
آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله مترو کست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی ان دادن که به من بگوید :
" دستهایت را
دوست میدارم "


دستهایم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد ، میدانم ، میدانم ، میدانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت


گوشواری به دو گوشم میآویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را
باد با خود برد


کوچه ای هست که قلب من آن را
از محل کودکیم دزدیده ست


سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر میگردد


و بدینسانست
که کسی میمیرد
و کسی میماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد ، مرواریدی
صید نخواهد کرد .


من
پری کوچک غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
مینوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.


 

   1      2      3      4      >>